حال كه تمام واژه هايم اسير بغض بي كسي اند و با كوله باري از نااميدي تا افق ناكامي،از درپي هيچ،رهسپاريم بگذارتا همه بدانند...
ولي افسوس...
سكوتم را هديه اي بود براي تنهايي و تنهايي براي غربت و غربتم را براي دنياي كه چشمم كوچك شده
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط نیلوفر
|
» امدی
آمدي اما چه دير
كاخ روياي مرا آن باد برد
خنده هايت در طنين يك صدا
آرام مرد
گر چه پنداري هنوز هم زنده ام
نام ديگر آمد و نام مرا از ياد
اگه خودكارت فقط به اندازه ي يك كلمه جوهر داشت برايم چه مي نوشتي؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط نیلوفر
|
»
به چشمانم نگاهي كن كه با تو حرفها دارم
بهار سبز رويايم نشان از برفها دارد
چه مي پرسي چرا ديگر نمي خندم به اين دنيا
بدان امواج غم هايم چو دريا ژرفها دارد
نمي گويي كه زندانم چرا از ميله آزاد است
من آن صيدم كه دنبال نگاه تيز صياد است
تو اي نيلوفر وحشي چه ميرويي در اين مرداب
كه گلبرگ دلم پژمرده در اين دشت دور از آب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط نیلوفر
|
»
تا به حال فكر كردي چرا نيلوفر رو آب مي شكفه ؟ تا به حال به اين گل قشنگ ، كه انگاري يه رازي تو دلشه خوب نگاه كردي ؟ تا به حال زير نور مهتاب به سايه روشن گلبرگاي نيلوفر كه رو آب مي رقصند ،زل زدي؟ مي دوني ماه خاطرشو خيلي مي خواد! اصلا مي دوني چرا ريشه هاي نيلو فر به جاي اينكه تو خاك باشه رو آبه! نه بند زمينه ، نه قفل آسمونه ، تنها و رهاست. مي دوني كه نيلوفر تو بركه هاي آروم و ساكته نه تو رودخونه هاي پر جنب و جوش! وقتي دلت ياد گرفت چه جوري آروم بگيره ، چه جوري ساكت بشه ، رو صفحه زلال و صافش مي توني شكفتن گل نيلوفر رو ببيني. وقتي ديديش يه حسي مثه عشق تو وجودت جون مي گيره . بعد از اون لحظه مثل نيلوفر آب از سرت گذشته واسه هميشه عاشقي
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 توسط نیلوفر
|
» قصه شیرین
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه شاد
از لبان تو شنید:
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایست
می توان
بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز بر میگردی؟؟؟؟؟؟؟
چه تمنای محالی دارم
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط نیلوفر
|
» قلب من مُرد
ديروز قلب من مُرد
و مردم را زخود آسوده ساخت
عهد و پيماني بود از حيات من
از روزگار جوانی
از شكوه و زاري
عشق همچون ستاره اي در آسمان
كه نرش را در روز نتواني ديد
و زيبايي آن نيز سايه اي ناپايدار
عهد و پيمان عشق مانند خوابي است
كه عقل سليم در هوشياري
از بين رفتني است
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 توسط نیلوفر
|
» درد
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند
انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط نیلوفر
|
» سیب
تو به من خنديدي وندانستي كه من با چه دلهره سيب را از باغچه همسايه دزديدم
باغبان از پي من تند دويد سيب دندان زده را دست تو ديد
سيب از دست تو افتاد به خاك وهنوز خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
ومن هنوز در اين فكرم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط نیلوفر
|
» انتظار
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط نیلوفر
|
» تو را من...
ای شب آخر، زسر وا کن مرا
محو در لبخند فردا کن مرا
عمر رویاهای دنیایی گذشت
رنگ دنیاهای رویا کن مرا
مشت خاکی ماند از من در جهان
با ادب، تقدیم دنیا کن مرا
از گل من گل نمی روید به باغ
تا تو را گویم ، تماشا کن مرا
صد هزاران سال دیگر،یک بهار
بوته ای،برگی،به صحرا کن مرا
گم شدن در تیرگی ها نارواست
پرتو یادی به دل ها کن مرا
تار و پودم ذره ذره مهر بود
هر کجا مهر است پیدا کن مرا
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط نیلوفر
|